سفارش تبلیغ
صبا ویژن

میراب نوشت
 
20 گیگابایت هاست رایگان با قول امکانات همراه با دامنه رایگان و سی پنل و کلی چیزای دیگه مخصوص شما

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 90/1/17 توسط میراب عطش

 

دیشب حسابی دل آسمان گرفته بود ، هر که در این شهر پر از دود سکنی دارد حتما صدای شر شر باران را تا صبح شنید شاید هم مثل من کلی ذوق زده شدی و بعد از چند روز گرم هوس خیش شدن در زیر باران بهاری را کردی ، من که جدا هوای خیس شدن به سرم زد و بی توجه به احتمال مریض شدن تا هوایی شدم ناگاه خود را در کنار مجسمه بز فلزی مرحوم اسماعیل نامی دیدم در جمشیدیه کمی قدم زدم تا یادم بیاید چند خاطره دیرینه در این پارک دارم. کنار مجسمه ، الاچیق ها ، روی نیمکتها کنار استخر حتی کنار بوفه هر چه گشتم در لابه لای صفحات ذهنم هیچ نبود، انگار من و تو اصلا در این پارک قدم نزده بودیم انگار تو نبودی که شانه به شانه ام بارها پله های پارک را بالا پایین کردیم مثل آدم های گنگ شده بودم، ندیدمت یا نبودی ، ندیدمت یا قایم شده بودی در پشت درختی نمی دانم هرچه بود در آن لحضه بخصوص که دلم موج میزد برای طوفانی شدن تو نبودی تا بهانه وزیدن بادها باشی . ظریفی میگفت شیطان نیمه بد خداست ( با درست یا غلط بودن این تشبیه کاری ندارم ) اما این اشاره به خوبی به حال من معنی بخشید، در حالیکه برای مرور خاطراتت یا حتی خلق یک لحضه غیر واقع به سرزمین عجایب خویش قدم گذاردم اما هرچه کردم یاد شیرینی در من جاری نشد و لحضه ای که قرار بود عطر خوش تو را به مشام جاری کند پر شد از تنهایی . دیگر میتوانستم در تخیل خویش تجسم کنم در آن سر زمین در زمینی که شاید حتی هیچ وقت نبوده ای چقدر خاطره ساخته ای با کسی که مطمئن بودم هیچ وقت من نبوده ام.

گاهی آب نطلبیده مراد نیست بلکه میخواهند تا قربانیت کنند. بارانی که میتوانست مرا ببرد به یک تخیل شیرین از با تو بودن به چاهی افکندم که هیچ نبود ، نه تو بودی نه یادی از روزهای خوش و نه حتی من ، این بار اما بارانی شد از بلا بارانی شد از بدترین ساعت های عمر یک انسان که دیگر نوازش نمی کرد و با شدت تمام شلاق وار بر صورتم ضربه مینواخت

تا کجای این دنیا بار دیگر بتاونم بارانی خوش و مهربان را تجسم نمایم ، به امید آن روز



.: Weblog Themes By Rokh Nama :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : lمیراب عطش